Exquisite Whispers
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو

200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388


دارم دیوونه می شم! طرف ۱۹ سالش بوده! می فهمی یعنی چی؟ خانواده اش رو تهدید کرده بودن! می دونی چه فشاریه؟ 


قتلی که اسم اعدام روش باشه، قتلی که دادگاه تصمیم گیرنده اش باشه، قتلی که مخفیانه و قانونی اجرا شه و حتی بعدش هم خانواده طرف رو در جریان نذارن، حتی از روی پل پرت کردن و شلیک بی هدف برادران بسیجی توی روز روشن و زیر شدن توسط ماشین پلیس وسط خیابون هم بدتره! نه که اونها کم بد باشند ها! ولی حداقل کسی سرشو بالا نمی گیره بگه من یکیو از بالای پل پایین پرت کردم. اما جلاد دادگاه بودن هم خودش قراره یه شغله شرافتمند باشه...



چرت میگم! زده به سرم دیگه...


سه شنبه 29 دی ماه سال 1388


که منتطر بشی که من برم تو حال و هوای آهنگ و عادت کنم به دست راستت روی زانوی چپم و شروع کنم به وراجی و غر زدن که کمرم درد می کنه و بالاخره باید هدا رو ببینم و فردا ناهار نمی بینمت و این مسابقه چقدر مشکوکه و دلم واسه خاله ام تنگ شده و عاشق کافه لاته ام شده ام که جایزه برام خریدی و وقتی پرسیدم به چه مناسبت، گفتی به خاطر اینی که هستم و این ترم کلاس آی ای پی نگرفتم و بابای علی امشب برمی گرده و هزار تا مزخرف دیگه و همش جمله هامو نیمه کاره بذارم که به آهنگ گوش بدم و آخرش هم یادم بره که داشتم حرف می زدم و غرق شدم تو همون آهنگی که گذاشتی و صداشو بلند کردی و من جیغ زدم که جر زن! تو می دونی من اینو دوست دارم و از پنجره بیرون رو نگاه کنم و هیچی نبینم و وقتی رومو بر می گردونم که بهت بگم دوستت دارم، ببینم داری نگام می کنی...


سه شنبه 29 دی ماه سال 1388
که بنیاد عمر بر باد است...


میگه: تو که همیشه نخورده مستی. درینک می خوای چی کار؟

فکر می کنم: با تو، کنار تو...

می گم: که از مستی در بیام.



چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388
The tale of two brains


I don't give a damn about anything anymore! I just wanna win this game this time. Just this once...


U know what? Just let's go and get it!



دوشنبه 14 دی ماه سال 1388
Scent of a woman


مگه غیر از اینه که کل فلسفه موجودیت رو میشه تو این نصیحت خلاصه کرد؟


When in doubt... F*!


یکشنبه 13 دی ماه سال 1388
به خاطر تو... به خاطر آرزوهایت...


همین طوری یهو هوس کردم بشینم گریه کنم واسه پهلوی کبود اون پسره که وقتی خواست اون دختره رو از دست اون لباس شخصی نجات بده، گیرش انداختن و تا میخورد زدنش.... 


چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388
ساری گلین


داری املت درست می کنی و به کارهای انجام نداده و اسکی رفتن فردا فکر می کنی که یهو فکرت رها می شه و می بینی داری راجع مفهوم عشق فکر می کنی و اینکه چی میشه که این میشه! یاد این می افتی و بیخود دلت میگیره...

itune  میره روی آهنگی که همیشه میزنی اش جلو که گوش ندی. همون که اون روز پخش میشد و تو روی مبل دراز کشیده بودی و اون کنارت نشسته بود و اون قدر نگاهت کرد و آروم دستتو نوازش کرد تا آروم شدی و خوابت برد...


باز دلت میگیره... 


چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388
Just walk away


دل دیوانه از منطق و قانون دنیا و التزامات بودن و اینگونه بودن چه می فهمد؟ دل چه می فهمد از رویای آزادی؟ چرخ زنان و رقص کنان چشمانش را می بندد که غرق شود در دام. تمام رویایش لحظه ای اسارت بی غش است. 

حالا تو از شکست غرور و حسرت بی پایان و بیداد زمانه داستان سرایی کن... دریغ از لحظه ای حرف شنوی...




سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد...


اصولا اینکه ریسرچت رو برای کسی توضیح بدی خیلی خوبه. اینکه بتونی با یکی در موردش بحث کنی و همزمان فکرهاتو بلند بیان کنی تا منظم تر بشن. اگه طرف خودش توی فیلد نباشه از یه نظرهایی هم بهتره، چون مجبور میشی داستان رو از اول تعریف کنی و خود به خود مچت گرفته میشه اگه جایی ذهنت بایاس پیدا کرده باشه...

اما اگه این طرف دوست پسر بی اعصابت باشه که بعد دو جمله میگه: اینکه آسونه، باید اکسپکتد ولیوشو بگیری.... و تو یه ساعت جیغ بزنی تا آخرش بذاره تعریف ریت کانال رو براش بگی و اون هم با اعتماد به نفس بگه... اینها رو که می دونستم.. شانون هم اینو گفته دیگه... و یه جمله بی ربط با کلمه کپسیتی بسازه و....

جذابیتش اینه که بعد دو ساعت هیچ کدوم، یک سانتی متر هم کوتاه نیومدیم...

خلاصه که آخرش ما رو دست روزگار غدار نمیتونه جدا کنه، احتمالا یکی مون به دست اون یکی کشته میشه و جنازه اش هم به تیکه های سه سانتی تقسیم میشه....


پی نوشت: من این ترم نمره هام خوب نمیشه! اما درسهامو یاد گرفتم. کلی هم کار خفن کردم! آدم بدی ام؟؟


پی نوشت ۲: احساس می کنم کلی خبر داره میشه... به نظرم دنیا باید خودشو آماده کنه... من قراره یه جایی یه حرکتی کنم که یه چیزی یه تغییر هیجان انگیزی بکنه... از هر کی هم که بیاد بگه جو گیر شده ام، متنفرم!!! ;)



دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388
New England fall is the most beautiful thing in the world


بچه ها راجع به ماشین دنده اتومات حرف می زنند و اینکه رانندگی باهاش چه آسونه... و من به این فکر می کنم که دست راستش آزاد خواهد بود که تا خود نیویورک روی زانوی چپ من باشه یا گاهی آروم دستمو بگیره...


پی نوشت: و من لابد آدم خواهم بود و تمام مدت وقتمو تلف این نخواهم کرد که به شش ماه دیگه و تمام شدن این لحظات فکر کنم...



سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388
برای همیشه....

ببین! یه سوال شخصی ازت دارم! تو عمرا سه یا چهار سال پیش فکرش هم می کردی که یه شب، وقتی تو آفیست تو ام-ای-تی داری می زنی تو سر خودت و کتابت که تمرینهات تموم شه و بتونی واسه presentation یه مسأله سیگنالی با هدف افه اومدن جلوی استاد IT کارت خودتو خفه کنی، هم اتاقی چینی ات که اخلاقش انگار دو قلوی یکی از همون آدمهای ۳ یا ۴ سال پیشه، بهت بگه که بریم شام بخوریم و ببردت جلسه ای که مایکروسافت تشکیل داده واسه جذب نیروی کاری و غذای چینی کش بری و فرم علاقه مندی پر کنی و توش با خونسردی و خیلی کول ذکر کنی که سال ۲۰۱۳ قراره فارغ التحصیل بشی و بعد هم طی یک عملیات شبه mission impossible ای، از در پشتی در بری که بری توی آفیس و بیای ببینی که یکی از آدمهایی که همون ۳-۴ سال پیش راجع بهشون افسانه ها می شنیدی، واسه بار شصتم تماس گرفته که دعوتت کنه فلان پارتی و تو بخوای بری و نخوای بری و خلاصه درست و تمرینهات بره رو هوا تا تو تصمیم بگیری و نگیری و بیای اینجا اینها رو بنویسی .... ؟ (این آخر داستان رو میشد همون ۳-۴ سال پیش هم حدس زد!) 


هیچ فکر می کردی از غذای چینی اینقدر خوشت بیاد؟ (یا اونقدر گرسنه باشی که اینقدر باهاش حال کنی؟)


PS: Hummmmm... Am I really the one who longed for a breath-taking moment so much and so long? Am I the one who wished to have someone by one's side to see through her and understands her and completes her and be her path for redemption? Could you believe it's just happening as simple as possible?  Could you imagine that he just simply sees everything so perfectly, knows every single bit of everything so flawlessly and completes me so naturally? I just adore the way he thinks, believes, lives, loves... He takes my breath away so frequently and so habitually that he's not even aware of that. Being by his side is charming and horrifying... fascinating and exhaustive... I feel my soul is naked when he looks at me and I touch the most sacred parts of my innermost ego when he talks about me... I feel so strong and at the same time so unable to resist any temptation... I just beg him not to ask me anything to resist and it's the only thing he doesn't hear ...



پی نوشت ۲: پارتی کنسل شد و قرار شد جای دیگه ای بریم. بعد اینکه بلیط خریدم، از یکی پرسیدم چطور جاییه؟ گفت خیلی عالیه، هرکی واسه ماه عسل میاد بوستون، میره اینجا!!!!!! ۱۰ ثانیه طول کشید تا پشیمون شم...


شنبه 28 شهریور ماه سال 1388
Here and now is all that matters


You're just chatting around. talking about everything and nothing.. from weather to philosophy, music, fashion, old memories... anything! Suddenly you find out it's getting to an important point. You find him asking a question that keeps you awake at night, gazing through the darkness and touching the sensitive parts of your soul. Absolutely automatically you start sharing your feelings with him. It takes just a fraction of second for you to hesitate if you want to share this much. Suddenly you stop and leave your very first word unfinished. He smiles and finishes your sentence. He tells you, "your" secret just in front of your eyes so naturally just like he has known it since forever! And yet, you haven't known each other some days ago! 

You are so astonished that you can not make slightest movement. You just stare and try to break the spell... He's laughing at you heartily, saying: "You see, That's my job!"


You smile and finally change the subject!



جمعه 27 شهریور ماه سال 1388
graduate life



ببین! بذار منطقی باشیم! اگه من بخوام سر ۴ تا کلاس و یه سمینار برم و به ازای هر یه ساعت که سر کلاس می رم دو کتاب بذارم جلوم و یه فصل از هر کدوم رو بخونم و تمریناتشون رو حل کنم و واسه هر نکته ای که recitation میگه، برم کل یه course رو مرور کنم و وقتی استادم می فرمایند که برو فصل ۵ فلان کتاب رو بخون، من برم ۴ فصل اول رو ۲ دفعه بخونم تا بتونم تمام قضایا و مثالها رو خودم تنهایی حل کنم و تمریناتشون هم کامل حل کنم تا بعد تازه به خودم اجازه بدم که بسم الله بگم واسه فصل ۵... و اگه قرار باشه هر شب که خسته و مرده می رسم خونه، دپ بزنم که خوشبختی مفهومی نداره وقتی تنها هستی و مالیخولیای کوتاه مدت بگیرم و بعد ۱۵ دقیقه به این نتیجه برسم که این برنامه ای نیست که واسه زندگی ام دارم و برای اثبات این موضوع به خودم پاشم به مدت ۲-۳ ساعت، خونه بسابم، غذای مفصل درست کنم که وقتی آماده میشه که از گرسنگی تموم شده ام، یا اگه این کارها نبود، آهنگ بذارم و برقصم یا برم gym بدوم، و خلاصه دیر وقت که دیگه یه ثانیه هم نمی تونم روی پام بند شم، تازه یاد کمبود فرهنگ در زندگی ام می افتم و اون قدر کتاب می خونم که نمی فهمم کی خوابم می بره و فرداش هم کله سحر باز پا میشم که روز شلوغی رو شروع کنم....

اگه اینطوری بخوام زندگی کنم که هیچ وقت به نقطه ای نخواهم رسید که حتی راجع به دفاع و تموم شدن زندگی تحصیلات تکمیلی فکر کنم.... هیچ وقت!!! 




چهارشنبه 25 شهریور ماه سال 1388
فردا....



این روزها، هر روز عاشق می شوم... بی فردا، بی تو، بی امید... فقط من هستم و این دل خوش گذران...





یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388
Integrity



زندگی اینجا خیلی خوبه! جدی جدی خوبه. فکر کرده ام که اینو می گم. کلی برنامه ریزی دارم واسه آینده ام و زندگی ام و اینها. خیلی چیزهای مهم همون طوری هستند که دوست دارم. بقیه هم یا میشه تحمل کرد، یا میشه تغییر داد.  خیلی خیلی شبیه ایدا آل به نظر می آد..


اما نمی دونم چرا اون روز با اون تب بالا و حال خراب از هق هق گریه خودم بیدار شدم. نمی دونم چرا همیشه تنم می لرزه که می بینم صداش چقدر تغییر می کنه وقتی می فهمه صدای زنگ تلفن مال منه. چرا می خوام سر به تن این دنیا نباشه وقتی بهم می گن ما خوشیم.. ما به خوبی تو خوبیم... می خوام صد سال سیاه این زندگی خوب و عالی و بی نقص نباشه اگه قراره ازشون دور باشم. اگه قراره همیشه صبح اونها، شب من باشه و این اختلاف ساعت احمقانه ما رو از هم دور کنه. میخوام سنگ رو سنگ این دانشگاه لعنتی شماره یک دنیا و این مملکت کوفتی شماره یک نباشه اگه قراره اونها از دوری من همون قدر عذاب بکشن که من از دوری اونها عذاب می کشم. از این زندگی فوق العاده با تمام امکانات و امید ها و آرزوها و فرصت ها و همه چی و همه چی اش متنفرم...



پی نوشت: یادم نمی آد بار چندمه فیلم پرسپولیس رو می بینم. اما هنوز هم خود ۲-۳ ساعت رو می تونم یک نفس پاش اشک بریزم...




ٍReal loss is only possible when you love something more than you love yourself


چهارشنبه 18 شهریور ماه سال 1388
Truly ... Madly.. Deeply


اون موقع که بعد از یه روز شلوغ، سیصد تا برنامه ای که واسه بعد از ظهرت ریختی رو یهو می پیچونی و یه ربع بعد روی پل جلوی دانشگاه داری می دوی و خورشید رو می بینی که کم کم داره نارنجی میشه و تو می دوی و می دوی و می دوی تا دیگه نفس نمی تونی بکشی. بعد یک کم قدم می زنی کنار اون دریاچه های کوچیک و آهنگ sealed with a kiss گوش می دی و دوباره می دوی و قدم می زنی و میری و میری تا اون پل سوم و بعد از کنار دریاچه برمیگردی و اون قدر می دوی که احساس می کنی قلبت تحمل این فشار رو نداره و داره خون میاد و نگاه می کنی می بینی خون نیست و جای بند کیفته و باز می دوی و چشمت می خوره به خورشید که داره غروب می کنه و نصفش رفته پشت اون شاختمون بلند سمت غرب دانشگاه و دیگه کاملا قرمز شده و .... اون موقع به این فکر می کنی که این همون لحظه ایه که شروع می کنی به آرزوهات رسیدن... هنوز نمی تونی نفس بکشی، ولی شروع می کنی به دویدن...انگار برای زودتر رسیدن به بقیه زندگی ات داری می دوی... و خنده ات می گیره از این که فکر می کردی به اینجا که برسی دیگه عجله ای نخواهی داشت و فقط کنار راه لم می دی و با چشم بسته مناظر اطرافت رو نگاه می کنی... ولی باز هم می دوی...


روی پل، وقتی عملا داری می میری از خستگی، فکرهات به این رسیده که چه پروژه ای واسه زندگی ات و آینده ات و اطرافت داری... یاد صورت مسئله ای می افتی که این محیط جدید برات طرح کرده... یاد این می افتی که چه راحت می تونی گم بشی توی دام به این رنگارنگی... به بدی همه اونهایی که توی این دام خودشونو گم کردن.... برای بار چندم تصمیم بگیری مقاومت کنی.. تصمیم می گیری دنیا رو عوض کنی تا بتونی توش به رویاهات برسی... تا الان هنوز نقطه شروع مناسب رو پیدا نکردی... همون اولهای پل یه ایده معرکه به ذهنت می رسه: تو چیزهای زیادی برای ارائه کردن به دنیا داری... چیزهایی که دنیا خودش خوب می دونه چقدر بهشون احتیاج داره... الان سالهاست داری تمرین می کنی که احساسات و منطق رو کنار هم داشته باشی... دنیا به همین احتیاج داره: محبت و منطق... و اینها چیزهایی هستند که تو خیلی ساده می تونی ببخشی... به دنیا عشق رو نشون خواهی داد.. محبت بی واسطه... و بهش نظم و استدلال و منطق رو نشون می دی... همه چی حل میشه... تا همین الانش هم بدون اینکه بدونی همین کارو می کردی و عجیب هم جواب داده...


یاد اون آدمی می افتی که تازگی باهاش آشنا شدی... همیشه اتفاقی دیدیش ولی خوب، این اتفاقات خیلی مطابق با LLN به نظر نمی اومدن... به طرز عجیبی همیشه اتفاقی بین ۵۰ نفر، هم صحبتت شده.. زیر لب میگی، محبت و منطق... حالت سر جاش اومده، تا خونه می دوی...


جمعه 13 شهریور ماه سال 1388
آرزوی تازه می خواهم...


گیرم که تو نباشی.. من اما می مانم... منتظر و امیدوار...

رویایت را لحظه به لحظه مرور می کنم...


سه شنبه 10 شهریور ماه سال 1388
پست قدیمی


 زخم اگر آدم را نکشد بالاخره خوب می‌شود ولو اینکه جایش تا یک عمر بماند، اما این ردّ زخم درد ندارد دیگر. خاطره دارد و خاطره ها...



پی نوشت: تمام ترس این روزهایم از چنین روزی است:

... آدمی مانند من با تمام ماهیت ماندگارش، یک روز می‌بیند رفته است....


به این فکر می کنم که اگه از این همه بتونم به این سادگی (و به پای یک لزوم و شاید نه حتی یک ضرورت) بگذارم و بگذرم، نکنه روزی روزگاری، سر خودم از خودم بی کلاه بمونه.... نکنه تکرار در گذر، در پشتی باشه برای ورود ضعف به داخل سیستم...



پی نوشت جدید: حدود سی ساعته رسیده ام اینجا. محض سرگرمی "اولین" ها رو می شمارم. اولین باری که بوستون رو دیدم... اولین باری که توی اون کافه احمقانه کنار مرکز دانشجویی کافه خوردم.. اولین باری که با استادم حرف زدم ... اولین باری که پشت میز کارم نشستم... اولین باری که اون آسانسور رو استفاده کردم... 

اینها اتفاقاتی هستن که توی چند سال آینده میلیونها بار تکرار خواهند شد. انگار با شمردن و به رسمیت شناختن این اولین ها این وحشت از آینده کم میشه... آروم میشم... با آرامش دو برابر ظرفیت فعالیت فکری-جسمی- اجتماعی- شخصی - مدنی - ورزشی - و هزار تا چیز مزخرف دیگه دارم....

بعد سی ساعت متوجه می شم که لحظه لحظه این سی ساعت دندونهام از لرز به هم می خورن... عجیب سردمه... عمیق ترین جای وجودم سرده.. هوای بیرون واقعا خوبه و من از لرز تمام عضلاتم درد گرفته اند...

let's just not think about it!


BTW, I think I'll like it here

:)




جمعه 30 مرداد ماه سال 1388
۲۱ آگوست ۲۰۰۹


این همه اشک به خاطر دوری و ندیدن آدم ها و چیزها و جاها و خاطرات و دوری نیست. اصلا مگه میشه از این همه، این قدر دور شد؟ مگه میشه حتی یه لحظه یک نفس ازشون فاصله گرفت؟...


همه این غصه بابت اینه که آدم می بینه که داره می ره و قلبش رو جا میذاره. دستتو می کنی تو سینه و اون چیز قرمز رو می گیری تو مشتتو بیرون می آریش، توی فرودگاه می ذاریش بمونه و میری.... فکر می کنی بین این توی دو تیکه شده، خودت مهم تری یا قلبت؟؟ .. معلومه که قلبت! 





می گن چقدر دیگه می آی؟ همش میگم نمی دونم... میگم ایشالا خیلی طول نمی کشه.. واسه هر کس که یه ذره حوصله داشته باشه از نقشه هام برای برگشت حرف می زنم... باعث می شه اروم تر شم. اما این آرامش فقط اون بغض رو عمیق تر می کنه. بغضی که گاهی که شروع به اشک ریختن می کنه، دیگه نمیشه جلوشو گرفت.. تا ساعتها ادامه داره..


الان شب آخری بیدار مونده ام که چی؟ تنها فایده اش اینه که فردا عصبی تر از چیزی که باید باشم می شم و هیچی به هیچی...


یکشنبه 25 مرداد ماه سال 1388
استعینوا بالصبر و الصلوه


-الحق، اصل بی ناموسی با شرف ترین بی ناموسی هاست...

-یا علی!




شنبه 17 مرداد ماه سال 1388
Life is more than a fantasy


تنها راه پابدار نگاه داشتن زندگی، انتخاب و ایمان به اصولی است... گیرم برای حفظ این اصول بهای سنگینی بپردازی... گیرم حس کنی با چاقوی کندی، تکه تکه قلب خود را آرام آرام سلاخی می کنی...



پی نوشت: هنوز احساس ضعف تمام وجودم را فلج می کند... هنوز طلب بخشش از سایه های موهن اعماق شب دارم... هنوز ایمان نیاورده ام به فردای روشن...


سه شنبه 6 مرداد ماه سال 1388
آنچه ماندنی است، ورای من و تو است...


به من بازگرد!

و مرا در محبس بازوانت نگهدار

و به اسارت زنجیرهای انگشتانت در آور

که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.

سپر باش میان من و دنیا

که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.

بر من ببند چون سدی عظیم

که در سایه ی تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمانٍ دائم اردیبهشت خواهم بود.




یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388
قصه گو


و من می شوم نماینده این نسل که برای نسل تو داستان زندگی مان را می گویم. داستان دردها و امید ها و شکست ها و نا امیدی ها و تنهایی ها و بی ریشگی و کم ریشگی و عشق ها و ابتذالات و سقوط ها و آرزوها و جاه طلبی ها و تلاش ها و موفقیت ها و خلا ها و دلخوشی ها و افکار و اعتقادات و بی اعتقادی ها و هدف ها و ...

داستان غربت ما در این دنیا، هر جا که باشیم... داستان راه پس و پیش نداشتن ها... داستان غربت ما از شما... داستان غربت ما از خود....




پنجشنبه 1 مرداد ماه سال 1388
God is in the rain


گویی این نیز در تقدیر من است که سر هر پیچ زندگی ام، درس "دلبسته بودن بدون وابسته شدن" مکرر و مکرر تکرار شود...



پی نوشت: Why do I feel so paralyzed? I bet it's not supposed to be like this


پی نوشت ۲: اون "تقدیر" رو محض مزاح اومدم. اینو ببین.


پی نوشت ۳: اون قدر بارون میاد که آدم هوس می کنه ایمان بیاره به خدایی که قراره اون بالا باشه.. آدم هوس می کنه راجع به این صحبت کنه که فردا آسمان از آن من است... 

امشب بعد مدتها می خوام کمیل بخونم....


من لی غیرک...



چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1388


گفت: دوستت دارم.

گفتم: فردا ...

گفت: بوسه

گفتم: دوستت دارم




   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
 
 
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها